تبليغاتX
دلکــــــده
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته قدم بردارید ، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

کـــاغــذ هــای ســفـیـد دفــتـرم

هـرگـز بـرای نـوشـتـن دلـتـنـگـی هایم کـافی نـیـست ...

دریــایـی بــایـد بــرای قــلـم زدن ،

و آســمـانـی بــایـد بــرای نــگـریــسـتـن ،

و ابــری بــرای گــریــســتــن ،

و شـایـد رنـگـیـن کـمــانی بـرای دوسـت داشـتـن !

 نـــــــــــه

دریـــا هــم بـرای نـوشــتـن کـافـی نـیـسـت .

بــس دلــم تــنــگ اســت ...

*****

پ . ن : تـــولـدت مـبـارک مـهـربـون هـمـیـشـگی ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 0:0  توسط رونیکا  | 

 

دو خط موازى زاییـده شدند

پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید،آن وقت دو خط موازى

چشمشــان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد و مهر یکدیگر

را در سینه جای دادند خط اولى گفت : ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم

و خط دومی از هیجان لــرزید خط اولی ادامه داد : و خانه اى داشته باشیم در یک

 صفحه دنـج  کـاغذ ، من روزها کار میکنم ، می توانم بروم خط کنار یک

جاده دور افتاده و متروک شوم یا خط کنار یک نردبان خط دومی گفت

 من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش

 گل سرخ شوم یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت

خط اولی گفت : چه شغل شاعـــرانه اى و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت

 در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمیرسند و بچه ها تکرار

کــردنـد دو خـط مـوازی هــیـچ وقــت بــه هــم نـمی رســنـد

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 0:36  توسط رونیکا  |